به گزارش حدیدنیوز، « جولیو چیناپی » پژوهشگر مرکز مطالعات اوراسیا و مدیترانه ایتالیا (CeSEM) در یادداشتی اختصاصی برای ایرنا نوشت آمریکا و رژیم صهیونیستی با این تصور وارد جنگ شدند که حملات نظامی و ترور مقامهای ارشد، ایران را بهسرعت دچار فلج سیاسی خواهد کرد، اما این محاسبه با واقعیت تابآوری کشور سازگار نبود.
وی با تأکید بر تفاوت میان وارد کردن خسارت نظامی و دستیابی به پیروزی سیاسی، افزود که متجاوزان توان نهادی و دفاعی ایران و تأثیر تجاوز خارجی بر اراده جامعه برای دفاع از حاکمیت ملی را دستکم گرفتند.
این پژوهشگر ایتالیایی، تداوم توان پاسخگویی ایران، موقعیت راهبردی تنگه هرمز و گسترش پیامدهای اقتصادی درگیری را از عوامل ناکامی محاسبات اولیه واشنگتن و تلآویو دانست و اختلاف اهداف متجاوزان و نبود چشماندازی واقعبینانه برای پایان جنگ را در طولانی شدن آن مؤثر خواند.
چیناپی همچنین تأکید کرد که راه خروج از این وضعیت، کنار گذاشتن نگاه به دیپلماسی بهعنوان ابزاری برای تحمیل خواستهها و حرکت به سوی توقف حملات، رفع محاصره دریایی و توافقی مبتنی بر تعهدات متقابل و تضمینهای معتبر است.
مهمترین بخش های مقاله این پژوهشگر ایتالیایی به شرح ذیل است:
بیش از شش ماه پس از آنکه آمریکا و اسرائیل عملیات نظامی خود را علیه ایران آغاز کردند، مهمترین واقعیت این جنگ در عین حال سادهترین واقعیت آن است. این جنگ نتوانسته نتیجه راهبردی سریعی را به همراه داشته باشد که آغازکنندگانش ظاهراً انتظار داشتند.
ایران بیتردید متحمل خسارتهای نظامی، اقتصادی و انسانی شده، اما نه تسلیم شده و نه از مؤلفههای اصلی موضع راهبردی خود دست کشیده است. عبور و مرور از تنگه هرمز همچنان با اختلال شدید روبهروست، موشکها و پهپادهای ایران همچنان توان رسیدن به اهداف آمریکا و متحدانش در سراسر منطقه را دارند و هنوز هیچ سازوکار سیاسی معتبری برای پایان دادن به درگیری وجود ندارد.
تازهترین تشدید تنش، این واقعیت را تأیید میکند. در آغاز سپتامبر، آمریکا بار دیگر حملاتی علیه تأسیسات نظامی ایران انجام داد و تهران نیز با حمله به مواضع و تجهیزات آمریکا در منطقه پاسخ داد. چند روز بعد، نیروهای آمریکایی پس از دور دیگری از تبادل آتش، نفتکشهای ایرانی را هدف قرار دادند. به این ترتیب، آنچه در ابتدا عملیاتی نظامی و نسبتاً محدود معرفی میشد، بدون وجود مسیری روشن به سوی پیروزی قاطع یا صلحی پایدار، وارد هفتمین ماه خود شده است.
خطای بنیادین، پیش از آنکه نظامی باشد، سیاسی است. به نظر میرسد واشنگتن و تلآویو تصور میکردند برتری فناوری، تخریب ساختارهای فرماندهی و حذف رهبران ارشد ایران به سرعت به فلج شدن نظام سیاسی منجر خواهد شد.
در آغاز درگیری، تغییر نظام سیاسی آشکارا بهعنوان یک هدف مطرح میشد، بهویژه از سوی رهبران اسرائیل. با این حال، انهدام تجهیزات و تأسیسات نظامی و ترور چهرههای سیاسی به فروپاشی ساختار حکومتی ایران نینجامید. حتی در ماه آوریل نیز تحلیلهایی در رسانههای غربی اذعان داشتند که اسرائیل نتوانسته به نتایج سیاسی تعیینکنندهای دست یابد.
تمایز میان خسارت نظامی و پیروزی سیاسی، اهمیتی اساسی دارد. یک کشور میتواند هواپیماها، یگانهای دریایی، سامانههای پدافند هوایی، تأسیسات صنعتی و فرماندهان ارشد خود را از دست بدهد، بیآنکه توانایی یا اراده مقاومت را از دست بدهد. جنگهای معاصر بارها نشان دادهاند که تخریب، مترادف موفقیت راهبردی نیست. پرسش اصلی این نیست که چه تعداد هدف را میتوان منهدم کرد، بلکه این است که آیا تخریب، محاسبات سیاسی طرف مقابل را در جهت مطلوب تغییر میدهد یا خیر.
در مورد ایران، به نظر میرسد عکس این اتفاق افتاده است. هرچه این درگیری بیشتر بهعنوان نبردی بر سر حاکمیت ملی و بقای کشور تلقی شده، احتمال امتیاز دادن ایران کاهش یافته است. امتیاز دادن زیر بمباران، ناگزیر این خطر را به همراه دارد که متجاوز آن را نشانهای بداند مبنی بر اینکه فشار بیشتر، امتیازهای بیشتری به همراه خواهد داشت. در چنین شرایطی، مقاومت صرفاً یک موضع ایدئولوژیک نیست، بلکه به محاسبهای عقلانی و راهبردی تبدیل میشود.
در این میان، تابآوری ایران را نباید با مصونیت از آسیب اشتباه گرفت. هزینههای اقتصادی بسیار سنگین است. اما تابآوری دقیقاً به معنای توان ادامه فعالیت و مقاومت با وجود چنین هزینههایی است.
در جامعه ایران اختلافنظرهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی وجود دارد. با این حال، اختلاف بر سر سیاست داخلی به معنای حمایت از بمباران، مداخله خارجی یا تغییر نظام سیاسی با تحمیل قدرتهای خارجی نیست. این نیز یکی دیگر از خطاهای محاسباتی عمده بود.
در بُعد نظامی نیز تناقض مشابهی پدید آمده است. آمریکا و اسرائیل آسیبهایی به توانمندیهای متعارف نظامی ایران وارد کردهاند، اما نتوانستهاند توان پاسخ نامتقارن تهران را از بین ببرند. شش ماه پس از آغاز درگیری، ایران «زخمخورده اما شکستنخورده» است. تهران با وجود خسارتهای عمده، همچنان از توان موشکی و پهپادی کافی برای حمله به اهداف منطقهای برخوردار است و همچنان نفوذی تعیینکننده بر کشتیرانی در تنگه هرمز دارد.
اینجاست که جغرافیا به یکی از مهمترین منابع قدرت راهبردی ایران تبدیل شده است. تنگه هرمز یک رویارویی نظامی دوجانبه یا منطقهای را به مسئلهای برای اقتصاد جهانی تبدیل کرده است. پیش از جنگ، حدود یکپنجم عرضه انرژی جهان از این آبراه باریک عبور میکرد. حتی پس از ماهها عملیات نظامی، کشتیرانی همچنان بسیار پایینتر از سطح عادی است. در چهارم سپتامبر، عبور تنها چهار کشتی حامل کالا از تنگه مشاهده شد، در مقایسه با حدود ۱۲۵ کشتی تجاری در روز پیش از آغاز درگیری.
بنابراین، ایران نوعی اهرم فشار نامتقارن در اختیار دارد که نمیتوان آن را صرفاً با برتری هوایی از بین برد. آمریکا میتواند تأسیسات موشکی و پایگاههای دریایی را هدف قرار دهد، اما نمیتواند جغرافیای خلیج فارس را تغییر دهد. همچنین نمیتواند بدون رسیدگی به منافع امنیتی ایران، کشتیرانی تجاری عادی را تضمین کند. هر دور تازه تشدید عملیات نظامی، نه تنها ایران، بلکه عرضه نفت، گاز، محصولات پتروشیمی و سایر کالاهایی را تهدید میکند که اقتصاد بینالمللی به آنها وابسته است.
پیامدهای این وضعیت بسیار فراتر از ایران بوده است. بازارهای نفت بارها به ازسرگیری درگیریها واکنش نشان دادهاند و توان اوپکپلاس برای تثبیت عرضه نیز بر اثر اختلالهای ناشی از جنگ محدود شده است. این درگیری همچنین بر جریان انتقال انرژی به آسیا، تورم اروپا و هزینههای حملونقل جهانی تأثیر گذاشته است.
بُعد منطقهای نیز هرگونه تلاش برای دستیابی به یک پیروزی نظامی روشن و بیابهام را پیچیدهتر میکند. این درگیری را نمیتوان از لبنان، دریای سرخ و ساختار گستردهتر امنیتی غرب آسیا جدا کرد. نبرد در جنوب لبنان با وجود ترتیبات آتشبس ادامه یافته و ناامنی دریایی نیز از تنگه هرمز فراتر رفته است.
محاسبات راهبردی اسرائیل نیز در طولانی شدن درگیری نقش داشته است. واشنگتن و تلآویو هرگز اهدافی کاملاً یکسان را دنبال نکردهاند. اسرائیل بهطور سنتی تنها خواهان محدود کردن برنامه هستهای ایران نبوده، بلکه تضعیف پایدار توان نظامی، موشکی و منطقهای ایران را دنبال کرده است. رهبران اسرائیل در مقاطع مختلف، آشکارا تغییر سیاسی در داخل ایران را نیز تشویق کردهاند. آمریکا در مقابل، میان شعار تغییر نظام سیاسی، جلوگیری از اشاعه سلاحهای هستهای، آزادی کشتیرانی، اعمال فشار اقتصادی و تلاش برای دستیابی به توافقی که بتواند جنگی با محبوبیت روزافزون کمتر را پایان دهد، در نوسان بوده است.
این اختلاف بهویژه زمانی آشکار شد که واشنگتن به دنبال آتشبس بود، اما اسرائیل نسبت به هر توافقی که بخش عمده توانمندیهای راهبردی ایران را دستنخورده باقی میگذاشت، بدبین بود. منابع متعدد در ماه ژوئن گزارش دادند که تفاهم در حال شکلگیری میان آمریکا و ایران، اختلافهای جدی میان دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو را آشکار کرده است، دقیقاً به این دلیل که اسرائیل آن توافق را برای تحقق اهداف گستردهتر خود ناکافی میدانست.
بُعد بینالمللی نیز محاسبات اولیه را پیچیده کرده است. در نشست اخیر سران سازمان همکاری شانگهای، ایران به حضور و فعالیت خود در یکی از چارچوبهای عمده دیپلماتیک اوراسیا ادامه داد و چین و روسیه نیز بار دیگر بر حمایت خود از نظام بینالمللی چندقطبیتر تأکید کردند.
اهمیت این موضوع در آن است که جنگهای معاصر با هدف وادار کردن طرف مقابل به پذیرش خواستهها، تنها به برتری نظامی وابسته نیستند، بلکه به توان منزوی کردن اقتصادی و دیپلماتیک آن نیز نیاز دارند. هرچه نظام بینالمللی چندقطبیتر شود، تحمیل انزوای فراگیر از سوی یک قدرت واحد دشوارتر خواهد شد. چین در تداوم آزادانه جریان انرژی خلیج فارس منافعی روشن دارد. روسیه جلوگیری از سلطه آمریکا بر غرب آسیا را در راستای منافع راهبردی خود میداند و هند نیز روابط مستقل خود را حفظ کرده است. هیچیک از این کشورها حاضر نیستند بهسادگی سیاست منطقهای خود را تابع واشنگتن کنند.
در همین حال، جنگ شروع به تحمیل هزینههایی بر خود آمریکا کرده است. حمایت افکار عمومی آمریکا بهطور محسوسی کاهش یافته و افزایش قیمت سوخت در آستانه انتخابات میاندورهای نوامبر به مسئلهای در سیاست داخلی تبدیل شده است. نظرسنجی رویترز و ایپسوس در اواخر اوت نشان داد که حمایت از این درگیری تنها ۳۱ درصد است و میزان تأیید عملکرد کلی رئیسجمهور ترامپ نیز به ۳۳ درصد کاهش یافته است.
منابع نظامی نیز به عاملی محدودکننده تبدیل شدهاند. آمریکا بخش قابلتوجهی از ذخایر تسلیحات دقیق و موشکهای رهگیر خود را مصرف کرده، مدت استقرار نیروهای دریایی را افزایش داده و بخشی از امکانات و تجهیزات خود را از اروپا و آسیا و اقیانوس آرام به غرب آسیا منتقل کرده است. بر اساس برآوردها، تا ماه ژوئیه حدود ۶۵ درصد از موشکهای رهگیر پاتریوتِ در دسترس در این درگیری مصرف شده و ذخایر تاد نیز بهطور قابلتوجهی کاهش یافته بود. تلفات هواگردهای آمریکایی و مأموریتهای استثنائاً طولانی ناوهای هواپیمابر، پرسشهایی را درباره امکان تداوم عملیاتی بدون افق زمانی مشخص مطرح کرده است.
بنابراین، جنگ به این دلیل طولانی شده که فرضهای اولیه آن نادرست بوده است. انتظار میرفت آسیبپذیری نظامی ایران به اندازهای باشد که این کشور را از نظر سیاسی در هم بشکند، اما در عمل آسیبپذیری نظامی با تابآوری سیاسی و راهبردی همراه شد. انتظار میرفت تسلط بر آسمان به کنترل روند تحولات منجر شود، اما ایران با استفاده از موشکها، پهپادها، جغرافیا و ایجاد اختلال دریایی، هزینههایی تحمیل کرد که برتری متعارف نظامی قادر به از بین بردن آنها نبود. انتظار میرفت فشار اقتصادی به تسلیم منجر شود، اما این فشارها، با وجود ایجاد دشواریهای شدید، هنوز امتیازهای سیاسی تعیینکنندهای به همراه نداشتهاند.
مهمتر از همه، این درگیری بدون تعریفی واقعبینانه از شکل و شمایل یک توافق پایدار برای دوران پس از جنگ آغاز شد.
هنوز راه خروجی دیپلماتیک وجود دارد، اما استفاده از آن مستلزم کنار گذاشتن این تصور است که دیپلماسی صرفاً ابزار دیگری برای اعمال فشار و اجبار است. یک توافق قابل دوام باید با کاهش متقابل تنش آغاز شود، یعنی پایان حملات، رفع محاصره دریایی و بازگشت کشتیرانی تجاری به وضعیت عادی، و سپس مذاکرات درباره مسئله هستهای و ساختار گستردهتر امنیت منطقهای دنبال شود. چنین توافقی همچنین به تضمینهای معتبری نیاز دارد که آتشبس صرفاً وقفهای عملیاتی پیش از دور دیگری از بمباران نباشد.
منبع: ایرنا