طلبه جوانی که در زمستان ۱۳۳۶ با مخالفت پدر نتوانست در حوزه علمیه نجف بماند و بعدها با کینه ساواک برای همیشه از زیارت عتبات محروم شد، امروز پس از نزدیک به ۷۰ سال دوری به خاک محبوبش رفت.

رهبر شهید: میخواستم نجف بمانم؛ آقا نگذاشت
خبرگزاری فارس , 17 تير 1405 ساعت 17:09
طلبه جوانی که در زمستان ۱۳۳۶ با مخالفت پدر نتوانست در حوزه علمیه نجف بماند و بعدها با کینه ساواک برای همیشه از زیارت عتبات محروم شد، امروز پس از نزدیک به ۷۰ سال دوری به خاک محبوبش رفت.
«وقتی حوزه نجف را دیدم، شوق ماندن در آنجا به دلم افتاد؛ دیدم نجف، جای درس خواندن است و باید اینجا بمانم. کار اصلی این بود که باید آقا را راضی میکردم. مسئله تأمین مالی هم بود؛ طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد. برای همین چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار میگفت نمیشود و نمیتوانی.»
این جملات، روایت رهبر شهید ایران، آیتالله سید علی خامنهای از زمستان سال ۱۳۳۶ است؛ روزگاری که در سن ۱۸ سالگی به عنوان «مرد همراه» کاروان پدربزرگش پا به خاک عتبات گذاشت و چنان شیفته هوای علمی نجف شد که بارها با اصرار و التماس به مشهد نامه نوشت تا اجازه ماندن بگیرد، اما تقدیر و مخالفت پدر مسیر دیگری برای او رقم زد. حالا امروز پس از نزدیک به هفتاد سال از آن روزها، نجف اشرف سرانجام به آرزوی دیرین این طلبه جوان پاسخ داده است؛ پیکر مطهر او بر روی دستان خیل مشتاقان تشییع شد.
فلسفه آن سفرِ سال ۱۳۳۶ که دومین حضور او در عراق محسوب میشد، کاملاً خانوادگی بود. پدربزرگ مادری میخواست همسر و فرزندانش را به عتبات بفرستد و به سیدعلی گفت: «من پول سفر مادرت را میدهم؛ به شرطی که پدرت پول سفر تو را هم بدهد که تو هم با اینها بروی؛ برای اینکه یک مرد همراهشان باشد.» با موافقت پدر و پرداخت ۵۰۰ تومان، سفر رسمی آنها از راه خرمشهر و شلمچه آغاز شد؛ سفری راحت و بدون دغدغه با قطار از بصره تا بغداد، کاظمین، کربلا و در نهایت اقامت چند هفتهای در نجف.
آقا سیدعلی جوان در این مدت کوتاه، مجذوب حوزه علمیه نجف شد و پای درس بزرگان شهر نشست. او در مسجد طوسی به حلقه درس آقا میرزاحسن بجنوردی گوش سپرد. هرچند به خاطر بیماری آیتالله حاج سید عبدالهادی شیرازی وعدم حضور میرزا آقای اصطهبانی موفق به درک محضر آنان نشد و تدریس آیتالله سید محمود شاهرودی را هم برای سن خود بسیار پیچیده و معضل یافت: «آهسته هم صحبت میکرد؛ صدایش شنیده نمیشد… [البته] یک عدهای میفهمیدند چه میگوید، ما نمیفهمیدیم.» با وجود این سختیها، آتش شوق ماندن در دلش روشن شده بود، اما مانع بزرگ، عدم رضایت پدر بود. آیتالله سید جواد خامنهای که خود سالها در نجف زندگی کرده و سختیهای طاقتفرسای زیست طلبگی آن دوران را چشیده بود، با این تصمیم مخالفت کرد.
رهبر شهید در کتاب «روایت آقا» میگویند: «طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد. چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار میگفت نمیشود و نمیتوانی…البتّه شرایط شهر نجف واقعاً برای زندگی سخت بود. الان مردم نمیدانند که نجف ماندن در آن زمان برای طلبه چقدر دشوار بود؛ مگر اینکه طلبه شوق خاصّی در دلش داشت؛ حالا چه شوق دنیا، چه شوق آخرت. برای من همین که در محیط نجف، همه جا درس و بحث و علم است، شوقآور و خیلی جذّاب بود و دلم میخواست بمانم؛ نشد. علّت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّهها دور نباشند؛ به خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود.» بدین ترتیب او با حسرتی عمیق به ایران بازگشت.
این علقه ذهنی به نجف، ریشه در کودکی او داشت. دوازده سال پیش از آن، در سال ۱۳۲۵ سیدعلیِ هفتساله نخستین سفر خود به عراق را تجربه کرده بود. پدرش قصد سفر مکه داشت اما چون «نتوانست گذرنامهاش را درست کند»، خانواده را از راه خوزستان و با بلمهای آدمبر در دل تاریکی شب، مخفیانه از اروند عبور داد و شش ماه را در عتبات سپری کردند. پس از سفر سال ۱۳۳۶، درهای عتبات برای همیشه به روی او بسته شد.
در محرم سال ۱۳۴۷، وقتی بار دیگر قصد زیارت کربلا کرد، ساواک با صدور گذرنامهاش مخالفت کرد و در سند استعلام خود نوشت: «مشارالیه از هر فرصتی برای تحریک مردم استفاده می کند… با عزیمت وی به عراق مخالفت شود.» این ممنوعیت تا انقلاب باقی ماند و پس از آن نیز بار سنگین رهبری و مسئولیتها، فرصت سفر را از او گرفت. امروز، پیکر مطهر رهبر شهید، پس از یک عمر دوری و فراق، در جوار بارگاه امیرالمؤمنین (ع) روی دستان زائران به زیارت امیرالمومنین رفت.
امروز افشین علاء در همین باره شعری سرود:
یا علی! پیرانهسر فرزند پاکت جان به کف
با تنی صدپاره آمد سوی ایوان نجف
باز کن آغوش خود را در برش گیر آنچنان
کز تنش بیرون بیاید خستگی، یابد شعف
راهیاش کن از نجف سوی خیام کربلا
تا به استقبالش آیند اهل بیت از هر طرف
یا حسین! این نایب مهدی که عطشان شد شهید
گفت لاتحزن به ما عمری، تو گویش لاتخف
دختری یکساله در تابوت دارد غرق خون
گوهری دردانه آوردهست با خود در صدف
زینب کبری! به استقبال بشرایش بیا
دختری از نسل حیدر، یاس پرپر را خلف
ام کلثوما! عروسش را در آغوشت بگیر
مجتبی گوهر فرستادهست مجروح از خزف
ای جوانان بنیهاشم! شتابید از حرم
سوی مصباحالهدی آن کشتهی راه شرف
چون حبیب بن مظاهر آمد از راه این زمان
پیر ما در خاک و خون، همراه او خوبان به صف
یا رب! این ذبح عظیم ملت ما کن قبول
جان ایران را فرستادیم در صحرای طف
پایان پیام/
منابع:1.کتاب «روایت آقا»؛ مجموعهای از خاطرات حضرت آیتالله العظمی سید علی خامنهای از پدر۲. کتاب «شرح اسم» از هدایت الله بهبودی
کد مطلب: 46269