معصومه سپهری در کتاب مرد ابدی روایتی از شناسایی پادگان موشکی ایران در کرمانشاه توسط جاسوسان صدام آورده است.

روزی که قرار بود کل پرونده موشکی ایران بسته شود
24 خرداد 1405 ساعت 12:11
معصومه سپهری در کتاب مرد ابدی روایتی از شناسایی پادگان موشکی ایران در کرمانشاه توسط جاسوسان صدام آورده است.
سال گذشته در همین ایام بود که دنیا در جریان جنگ 12 روزه برای نخستین بار خیره قدرت موشکی ایران شد، قدرتی که توانست تلآویو و حیفا را با خاک یکسان کند و حالا یکسال پس از آن همچنان ایران با تکیه به قدرت موشکی خود آمریکا و اسرائیل جنایتکار را تشنه مذاکره کرده است.
قدرت موشکی ایران مدیون دلاورمردان هوافضای ایران زمین است. طبیعتاً آگاهی از رشادتها و تلاشهای مردان موشکی ایران از همان روزهایی که در دفاع مقدس نخستین گامهای موشکی برداشته شد، تاکنون شیرینی این موفقیت را دوچندان میکند، تلاشهای شهید حاج حسن طهرانی مقدم، شهید امیرعلی حاجیزاده، سردار مجید موسوی و سایر مردان موشکی ایران با دستهای خالی در گامهای اولیه، تا امروز ایران سرافراز بتواند به دفاع از خود بپردازد. تلاشها و رشادتهایی که در کتاب 3 جلدی «مرد ابدی» نوشته معصومه سپهری که از سوی انتشارات خبرگزاری تسنیم منتشر شده به خوبی بیان شده است.
معصومه سپهری در این مجموعه که حالا به چاپ پنجم رسیده است، نشان داده است که سردار شهیدحسن طهرانی مقدم، سردار شهید حاجیزاده و سردار سید مجید موسوی به همراه سایر مردان موشکی ایران چگونه با دست خالی صنعت موشکی ایران را از صفر ساختند؟
در بخشی از این کتاب وی روایت جالبی از ماجرایی که می توانست پرونده موشکی ایران را ببندد، اما اراده خداوند اجازه نداد، آورده است:
«صبح یکی از روزهای آبانماه سال 65 بود که هاشم سراغ حسن آمد و خبر از حادثهای بزرگ داد: «حسن آقا! پادگان شناسایی شده! باید هرچه زودتر اینجا رو تخلیه کنیم!» چندین تیم جاسوسی از عراق دنبال مقرّهای موشکی ایران بودند. نیروهای وزارت اطلاعات تا آن روز یکی از این تیمها را دستگیر کرده بودند، اما حدس میزدند افراد دیگری هم در جستوجوی یگان موشکی ایران باشند. ـ هر خبری دربارۀ موشک بین مردم شنیدید، حساس باشید و به ما منتقل کنید.
تو مجالس عمومی، مراسم ختم یا عروسی، داخل تاکسی، اتوبوس و هر جای دیگه، هرجا شنیدید مثلا کسی میگه ماشاللّه موشکو از فلان جا یا فلان درّه یا فلان کوه زدن، دقت کنید ببینید از روی دلسوزیه یا از این حرفها، هدفی داره و میخواد اطلاعات دیگهای بگیره. اگه طرف راننده بود، شمارۀ ماشینو بردارید و اطلاعاتو سریع منتقل کنید! هاشم بارها این حرفها را به مجموعههای اطلاعاتی کرمانشاه تذکر داده بود.
بچههای حفاظت، از این شهر به آن پایگاه، از آن پادگان به این موضع، عین سایه دنبال گردان موشکی بودند. آنها، چند روز قبلوبعد از عملیات موشکی، منطقه را تحت کنترل داشتند. هجدهم آبانماه، تلفنی به هاشم شد و خبری داد: «یه راننده تاکسی با آبوتاب از موشک تعریف میکنه. گویا تهلهجهای هم داره. اینم شمارۀ تاکسی... .»
هاشم معطل نکرد و از همان پادگانِ منتظری به رئیس راهنمایی و رانندگی کرمانشاه زنگ زد. قبلاً در نقلوانتقالات سیستم موشکی، که مجبور بودند گاهی جادهای را ببندند، با او ارتباط داشت و او را هم زیر بلیط موشکی آورده بود! ـ آقای نوروزی! من این تاکسی با این شماره رو تا ظهر از شما میخوام! دم ظهر، خبر دادند که آن تاکسی و رانندهاش الان در راهنمایی و رانندگی هستند.
ـ خیلی خوبه! نگهشون دارید. من الان میآم.
هاشم وقتی قد و هیکل رانندهٔ تاکسی را دید، فکر کرد به هرچیزی میخورد اِلّا جاسوس! او مردی با قد متوسط و حدوداً چهلساله بود، کاملاً خونسرد، و بدون ذرهای نگرانی! بااینحال، هاشم مصمم بود هر مورد مشکوکی را با جدیت پیگیری کند. ـ آقای نوروزی، ما میریم یه دوری بزنیم. تاکسی این آقا همینجا باشه تا برگرده! هاشم گفت و با دوستانش، راننده را در صندلی عقب درمیان گرفتند و ماشینشان یکراست رفت سمت زندان دیزلآباد! نزدیک زندان که رسیدند، وقتی چیزی روی سرش انداختند؛ طرف حس کرد که جای خوبی نمیرود و وارفت! شروع کرد به اعتراض، ولی بیفایده بود.
وقتی جلوِ یکی از سلولهای انفرادی رسیدند و رویش را باز کردند، فهمید ماجرا خیلی جدیست! در سلول، هاشم شروع به صحبت کرد. راننده منکر حرفهایش دربارۀ موشکهای ایران نبود، ولی با لوطیبازی میگفت: «بالاخره این موشکها افتخار ماست! ما کِیف میکنیم، دم بچههای موشکی گرم!» تا ساعت 4 بعد از ظهر، هاشم از هر راهی رفت، او خود را به بیخبری زد و نم پس نداد! اما تهلهجۀ عربیاش، در کنار گزارشی که از او داده بودند، و حسوتجربهٔ هاشم میگفت طرفْ جاسوسِ زبلیست که کارش را خیلی خوب بلد است! نزدیک غروب، هاشم گزارشی تنظیم کرد و سراغ دادستان کرمانشاه رفت تا درخواست حکم بکند.
آقای حسینی بهشوخی گفت: «آقا هاشم، تو آخر یا سر منو به باد میدی یا خودتو!» هاشم به حُسننیت و شرافت او ایمان داشت. با شوخی او خندید و گفت: «من مطمئنم طرف چیزایی داره، ولی اصلاً نم پس نمیده! چی کار باید بکنیم؟ نگرانم اتفاقی بیفته.» ـ اجازه بده من بیام ببینمش.
حسینی خودش آمد و با فرد مظنون صحبت کرد. صحبتشان دو ساعت طول کشید! وقتی از سلول بیرون آمد گفت: «هاشم، این یه چیزی داره، ولش نکن!» شکّ هاشم بیشتر شد. فکر میکرد طرف یا واقعاً هیچ حرفی ندارد، یا استادِ استاد است!
ـ بهتره از بچههای وزارت اطلاعات بخوایم تیم ضدجاسوسی وزارت بیاد. تا آن روز، هاشم اجازه نداده بود کسی غیر از خودش در مسائل موشکی دخالت کند. اما بهناچار موافقت کرد، چون بهراحتی نمیشد اتهام جاسوسی به کسی زد. با تماس دادستان، ساعاتی بعد، چند مأمور خبره آمدند و تا ساعت 12 شب با مظنون کلنجار رفتند. برای آنها هم مسجّل شده بود که آن فرد اطلاعاتی دارد... اما چه اطلاعاتی؟! هنوز کسی نمیدانست!
حسینی، آخرِ شب برید: «هاشم! من میرم استراحت کنم. خبری شد به من اطلاع بده.» هاشم آرام و قرار نداشت. حتی یک دقیقه هم برایش مهم بود که آن مرد زبان باز کند و بگوید کیست و مأموریتش چیست! اگر چیزی از یگان موشکی لو داده باشد چه؟! تصمیم گرفت همان دم برود سراغ حاکم شرع کرمانشاه و حکم شلاق بگیرد!
میدانست بعد از ساعت ده شب، نگهبانها کسی را راه نمیدهند، اما به سختی آنها را راضی کرد که با مسئولیت او، حاکم شرع را بیدار کنند. رفت پشت در اتاقش و نامه را داد و گفت که چنین مشکلی دارند و دستور اجرای حکم شلاق میخواهد.
ـ مگه روز بریده که شما الان اومدید؟! ـ اگه میتونستیم تا صبح صبر میکردیم، اما واقعاً جای صبر نیست! ـ حالا چی میخواید؟ ـ هشتاد ضربه شلاق! و درصورت لزوم، تکرار بشه! حاکم شرع وقتی مختصری از ماجرا را فهمید موافقت کرد و پای حکم را امضا زد.
هاشم بهسرعت برگشت زندان. این بار سختگیرتر از قبل بود... بالاخره شلاقْ زبانِ رانندهٔ مظنون را باز کرد: «صبر کنید! میگم! میگم! ما یه تیمیم. یه بابایی از من اطلاعات دربارۀ موشکها خواسته. اون یه افسر ژاندارمریه تو تهران. هرچی هست دست اونه! من برای اون کار میکنم.» بعد هم اسم و آدرسی در تهران را داد.
هاشم دستبردار نبود. میدانست آن جاسوس با ارجاع به تهران، کارشان را سختتر کرده و میخواهد زمان بخرد، چون اگر سر ساعات مشخصی با رابطش تماس نمیگرفت، آنها متوجه میشدند و اقدام عملیاتی میکردند.
هاشم اجازه نداد او به داستانش ادامه دهد. پرسید: «بگو ببینم، چی به اون طرف گفتی؟»
ـ من اطلاعات 14 کیلومتری غرب کرمانشاهو بهش دادم. گفتم که لابهلای کوههای اونجا موشک پرتاب شده. ـ خب! اون چی کار کرده؟ ـ نمیدونم! فکر میکنم دیروز اطلاعاتو فرستاده! همۀ ماجرا دست هاشم آمد!
بیمعطلی سوار ماشین شد و یکراست بهسمت پادگان منتظری حرکت کرد. در راه، به پرتابهای گذشتهشان فکر میکرد. مدتی پیش، از محلّ پادگان منتظری، یک موشک پرتاب کرده بودند. آن روز، جلسۀ رؤسای جمهور و رهبران مصر، اردن، و عراق در بغداد برگزار میشد.
محسن رضایی تماس گرفته بود که: «فوری باید بغدادو بزنید!» ـ آقا محسن! تا رسیدن به اولین موضع، حداقل دو ساعت طول میکشه! عملیاتِ آمادهسازی تا پرتاب موشک هم حدود چهار ساعت طول میکشه! ـ نه! تا چهار ساعتِ دیگه جلسۀ اونا تموم میشه. پرتاب بعد از اون به درد ما نمیخوره. باید زودتر موشک بزنید.
ـ ما میتونیم از همینجایی که هستیم به دستور شما بزنیم، اما ممکنه لو بریم! ـ حسن! بهحدی این پرتاب مهمه که به همۀ اینا میارزه. باید وسط جلسهٔ صدام، موشک بخوره تو بغداد! آن پرتاب بهسرعت از همان پادگان انجام شد! همۀ بچههای موشکی میدانستند علاوهبر پادگان آموزشی، در روستای پشت کوه خِضِرزنده، همه متوجه آن موشک شدهاند. موشکی که نور خیرهکنندۀ آتشِ عقبهاش منطقه را برای لحظاتی روشن کرد و صدای غرشش که ده برابر یک هواپیمای جنگی بود، هر خفتهای را بیدار کرد.
حقیقتا دست خدا اراده خدا، در این اتفاق متجلیست! آن روزها؛ قرار بود کل پرونده موشکی جمهوری اسلامی ایران بسته شود اما خدا نخواست... و تیزهوشی و همت و پیگیری بچههای حفاظت؛ کاری کرد کارستان....
خدا همان خداست.... همان خدایی که سیستم نوپای موشکی ایران را از ضربه سهمگین جاسوسان و حمله هوایی و مهیب دشمن نجات داد... حسن طهرانی مقدم را نجات داد. امیر حاجیزاده را، سیدمجید موسوی را، مجید نواب را، ناصر جمال بافقی را، فریدون اسد بیگی را، مهدی پیرانیان را، علی بلالی را.»
انتهای پیام/
منبع:خبرگزاری تسنیم
کد مطلب: 45944