وقتی شعلههای موشک خاموش شد و «جامجم ۱» آرام در مدار زمین نشست، انگار ستارهای تازه به آسمان اضافه شد، ستارهای که قرار است بالای یک نقطه ثابت بایستد و صدا و تصویر را از آن بالا به خانهها برساند. اولین ماهواره تلویزیونی ایران حالا در مدار است، ایستاده، همگام با چرخش زمین و آماده برای روایت از آسمان.
در میان انبوه خبرهایی که هر روز از صفحهها عبور میکنند، گاهی روایتها از گوشه گوشه کشور مان کنار هم مینشینند و تصویری متفاوت میسازند، تصویر از ماهوارهای که نام ایران را در مدار زمین ثبت میکند، از جوانانی که روی زمین زخمی از جنگ، فوتبال بازی میکنند و از خوابگاههایی که برای آغاز زندگی دانشجویان متأهل قد میکشند.این خبرها، هر کدام در فضایی متفاوت رخ دادهاند، اما در یک نقطه به هم میرسند، روایت ایستادن، ساختن و ادامه دادن، روایتی که میگوید حتی در دل سختیها، میشود نشانههایی از حرکت و امید را دید.
بالاخره ماهواره تلویزیونی ما بالای سر ایران ایستاد
شب که شد، نگاهها از خیابان به آسمان رفت. جایی دورتر از هیاهوی شهر، موشکی از سکوی پرتاب برخاست، موشکی به نام «پروتون-ام» که مأموریت داشت «جامجم ۱» را به مدار ببرد؛ نخستین ماهواره تلویزیونی جمهوری اسلامی ایران با نام ثبتشده «Iran DBS».تصور کن در دل تاریکی، نقطهای روشن آرامآرام اوج میگیرد. صدای شمارش معکوس که تمام میشود، شعلهها زمین را ترک میکنند و آسمان، مهمان تازهای میپذیرد.
«جامجم ۱» قرار بود در مدار زمین بنشیند و البته هماهنگ با حرکت وضعی زمین، جایی که ماهواره همگام با چرخش زمین میچرخد و همیشه بالای یک نقطه ثابت میماند. انگار ستارهای که تصمیم گرفته فقط برای یک خانه بتابد.
در اتاقهای کنترل، مهندسان چشم به مانیتورها دوخته بودند. سیگنالها یکییکی تأیید میشدند. اتصال برقرار شد. ماهواره در جای خود نشست، بیآنکه نیاز به تعقیب دائم داشته باشد، بیآنکه هر لحظه ایستگاههای زمینی مجبور به جابهجایی باشند.از این پس، سیگنالهای تلویزیون، رادیو و حتی اینترنت میتوانند از آسمان عبور کنند و به گیرندههای حرفهای برسند.اما قصه اعتماد به توان ایستادن روی پای خود است آن هم در روزگاری که ارتباط، شاهرگ زندگی شده، داشتن ماهوارهای که مستقلانه در مدار بایستد، یعنی صدایی که مسیر خودش را پیدا میکند.«جامجم ۱» پلی است میان زمین و آسمان. نشانهای از اینکه میشود در مدار ایستاد و پایدار ماند.
فوتبال روی زمین زخمی
در جایی دیگر در جغرافیایی دیگر، زیر آسمانی دیگر، زمین هنوز بوی دود میدهد.اگر چه کشور ما نیست اما در جهان بینی مقاومت است و امروز نزديکترين جغرافیای معنوی ماست، غزه را میگویم شهری که سالهای اخیرش با واژه مقاومت در ویرانی خانه و کاشانه گره خورده، هنوز زخمهایش را بر دیوارها و کوچهها حمل میکند. در محله تلالهوا، میان ساختمانهای نیمهریخته، جوانها دور هم جمع شدند و گفتند که دوباره بازی میکنیم.زمین فوتبال، چندان صاف نبود و کنار آن، آوار ساختمانها تلنبار بود. پیش از هر چیز، باید سنگها را کنار میزدند. چند نفر بیل آوردند، چند نفر دستکش پوشیدند. آجرها را جابهجا کردند، تکههای آهن را برداشتند. بعد، دور زمین فنس نصب کردند، نه برای زیبایی، برای اینکه توپ گم نشود.
نخستین تورنمنت فوتبال در زمینی برگزار شد که هنوز سایه جنگ رویش بود. اما وقتی سوت داور به صدا درآمد، برای لحظهای همه چیز عوض شد. توپ که چرخید، لبخندها هم چرخیدند.جوانانی که روی ویرانههای ساختمانهای اطراف نشسته بودند، تیم محبوبشان را تشویق میکردند. صدای شادی از میان دیوارهای شکسته عبور میکرد.کودکی که شاید خانهاش را از دست داده، با هیجان فریاد میزد: «گل» مردی که روزها دنبال نان میدوید، حالا برای تماشای بازی آمده بود. مادرها از پنجرههای نیمهویران نگاه میکردند. فوتبال، برای ساعتی، جای خالی آژیر خطر را پر کرد.این تورنمنت شاید در هیچ جدول رسمی جهانی ثبت نشود، اما در دل شهری که هنوز نفسش به شماره افتاده، معنای بزرگی داشت. پیامش ساده بود، ما هنوز اینجاییم. هنوز زندهایم، هنوز میدویم. هنوز شادی را بلدیم.وقتی توپ به تور میچسبید، گرد و خاک بلند میشد و شبیه پرچمی بود که میگفت زندگی ادامه دارد.
خانهای برای شروع مشترک در کنار تحصیل
و در سوی دیگری از این جغرافیا، قصهای آرامتر اما عمیقتر شکل میگیرد، قصه ساخت خوابگاه برای دانشجویان متأهل.سالهاست بسیاری از دانشجویان با دغدغهای مشترک دستوپنجه نرم میکنند، درس بخوانند یا زندگی را شروع کنند؟ سقفی پیدا میشود یا نه؟ حالا قرار است در فاز نخست، ۲۵۰ خوابگاه ویژه دانشجویان متأهل ساخته شود، ساختمانهایی که مراحل پایانی را میگذرانند و تا پایان سال به بهرهبرداری میرسند یعنی حدود یک ماه دیگر.
تصور کن زوجی جوان که هر دو دانشجو هستند، صبحها به کلاس میروند و شبها درباره آینده حرف میزنند. دغدغه اجاره خانه، هزینهها و فاصلهها همیشه همراهشان بوده. حالا خبر میرسد که خوابگاهی مخصوص آنها در راه است، جایی درست مثل خانه خودشان.این خوابگاهها پیامی هستند برای نسلی که میخواهد هم درس بخواند و هم خانواده تشکیل دهد. در اتاقی کوچک اما امن، کتابها کنار هم چیده میشوند، سفرهای ساده پهن میشود و برنامه فردا نوشته میشود.در یکی از این ساختمانها که هنوز بوی رنگ تازه میدهد، کارگری میگوید که تا پایان سال تحویل میدهیم. شاید نداند که پشت این جمله ساده، چند رؤیا وجود دارد.وقتی کلیدها تحویل داده شوند، صدای خنده در راهروها میپیچد. جوانی که از شهرستان آمده، دیگر نگران اجارههای سنگین نیست. دختری که ادامه تحصیل را به خاطر ازدواج عقب انداخته بود، حالا میتواند دوباره ثبتنام کند. این خانههای کوچک، امیدهای بزرگ میسازند.
روایتها و یک نخ مشترک
آسمان میزبان ماهواره، زمین زخمی مقاومت و خوابگاههای تازهساز روایتهایی متفاوت هستند اما نخ مشترکی میان آنها کشیده شده است، نخ امید.قصه این خبرها ، قصه حرکت است، حرکت به سوی مدار، حرکت توپ روی خاک و حرکت زندگی در راهروهای یک خوابگاه.و شاید همین کافی باشد برای اینکه بگوییم هنوز میشود به فردا فکر کرد، فردایی که از دل همین روایتهای کوچک و بزرگ شکل میگیرد.